حكيم ابوالقاسم فردوسى
1191
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بهنگام پدرود كردنش گفت * كه آزار دارى ز من در نهفت گرت هست با شاه ايران مگوى * نيايد ترا نزد او آب روى به دو گفت خاقان كه ما را گله * ز بختست و كردم بيزدان يله نه من زان شمارم كه از هر كسى * سخنها همى راند خواهم بسى اگر شهريار تو زين آگهى * نيابد نزيبد بروبر مهى مرا بند گردون گردنده كرد * نگويم كه با من بدى بنده كرد ز گفتار او گشت بهرام زرد * بپيچيد و خشم از دليرى بخورد چنين داد پاسخ كه آمد نشان * ز گفتار آن مهتر سركشان كه تخم بدى تا توانى مكار * چو كارى برت بر دهد روزگار به دو گفت بهرام كاى نامجوى * سخنها چنين تا توانى مگوى چرا من به تو دل بياراستم * ز گيتى ترا نيكويى خواستم ز تو نامه كردم بشاه جهان * همى زشت تو داشتم در نهان به دو گفت خاقان كه آن بد گذشت * گذشته سخنها همه باد گشت و ليكن چو در جنگ خوارى بود * گه آشتى بردبارى بود ترا خشم با آشتى گر يكيست * خرد بىگمان نزد تو اندكيست چو سالار راه خداوند خويش * بگيرد نيفتد بهر كار پيش همان راه يزدان ببايد سپرد * ز دل تيرگيها ببايد سترد سخن گر نيفزايى اكنون رواست * كه آن بد كه شد گشت با باد راست ز خاقان چو بشنيد بهرام گفت * كه پنداشتم كين بماند نهفت كنون زان گنه گر بيايد زيان * نپوشم برو چادر پرنيان چو آنجا رسى هرچ بايد بگوى * نه زان مر مرا كم شود آب روى به دو گفت خاقان كه هر شهريار * كه از نيك و بد بر نگيرد شمار ببد كردن بنده خامش بود * بر من چنان دان كه بيهش بود چو از دور بيند ورا بد سگال * وگر نيك خواهى بود گر همال ترا ناسزا خواند و سر سبك * و را شاه ايران و مغزى تنك بجوشيد بهرام و شد زرد روى * نگه كرد خرّاد برزين به روى بترسيد زان تيز خونخوار مرد * كه او را ز باد اندر آرد بگرد ببهرام گفت اى سزاوار گاه * بخور خشم و سر باز گردان ز راه كه خاقان همى راست گويد سخن * تو بنيوش و انديشهء بد مكن سخن گر نرفتى بدين گونه سرد * ترا نيستى دل پر آزار و درد به دو گفت كين بدرگ بىهنر * بجويد همى خاك و خون پدر به دو گفت خاقان كه اين بد مكن * بتيزى بزرگى بگردد كهن بگيتى هر آن كس كه او چون تو بود * سرش پر ز گرد و دلش پر ز دود همه بد سگاليد و با كس نساخت * بكژّى و نابخردى سرفراخت همى از شهنشاه ترسانييم * سزا زو بود رنج و آسانييم ز گردنكشان او همال منست * نه چون بنده او بدسگال منست هشيوار و آهسته و با نژاد * بسى نامبردار دارد به ياد